• کدخبر: 67551
  • تاریخ انتشار خبر: ۷:۴۰ ق.ظ - پنج شنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۸
اختصاصی اصفهان بیدار:

گفتگوبا همسر شهید مدافع حرم قربانعلی سلطانی

مادرش قبل ازاینکه با پدرشان ازدواج کند از اهل تسنن و پشتو زبان بودند. بعد ازدواج با پدرشان شیعه می شوند. پدرشان شیخ محب افتخاری یکی از روحانیون سرشناس ولایت خودشان بودند.

اصفهان بیدار/ معصومه حلیمی

چه نیرویی باعث می شود که گاهی از همه چیز و همه کس دل ببریم؟ از زندگی، موقعیت، شغل، خانواده.  چه نیروی ما را همچون کهربا، به سمت خود می کشاند تا هیچ کدام از موانعِ سر راهمان، ما را از هدفی که انتخاب کرده ایم باز ندارد؟ پاسخ واضح است، نیرو و ارداه ای که فوق اراده ها است. وقتی صاحب این اراده، کسی را برای خود انتخاب می کند، هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مانعش شود. یکی از کسانی که برگزیده می شود، درحالیکه گاهی اوقات هیچ امیدی به این انتخاب ندارد، فردی است که راه شهادت را بر می گزیند.

اصفهان بیدار: باسلام، شهید قربانعلی سلطانی را برای مردم معرفی کنید.

ایشان روز بیستم آبان ماه سال ۵۴ در «دایمیردادِ» ولایت بامیانِ افغانستان به دنیا آمد. پدرش شیخ محب افتخاری، یکی از روحانیون سر شناس ولایت خودشان بود. مادرش قبل از اینکه با پدرشان ازدواج کنند از اهل تسنن  وپشتو زبان بودند. بعد از ازدواج با پدرشان شیعه می شوند. پدرشان حدود ۱۵ سال پیش از دنیا رفتند و مادرشان هم هفت سال پیش براثر تصادف از دنیا رفتند. تا پنجم ابتدایی درس خواندند. ایشان در جنگ هایی که شوروی در افغانستان به راه انداخته بود هم شرکت داشتند؛ اما اینکه چه مدت جنگیدند را اطلاعی ندارم. ایشان مدتی را با خانوداه اش، در کابل زندگی کردند و ۱۷ سالشان بود که به ایران آمدند. توی دوران نوجوانی مشغول به کیک و کلوچه پزی بودند و نان آور خانه بودند. وقتی آمدند ایران توی سنگ بری، دست به کار شدند.

423909047_49234 - Copy 425725131_42220 - Copy

اصفهان بیدار: چطور شد که با شما آشنا شدند؟

ایشان با شوهر خواهرم رفت و آمد داشتند. از طریق شوهر خواهرم، ما با ایشان آشنا شدیم. طبق تعریف هایی که شوهر خواهرم از ایشان کردند، من ایشان را به عنوان همسرم انتخاب کردم. سال ۸۰ هم باهم ازدواج کردیم.

اصفهان بیدار: چطور شد که تصمیم گرفتند مدافع حرم شوند؟

یکی از دوستانشان به ایشان پیشنهاد رفتن داده بودند. هر دو با هم ثبت نام کردند. برای دوستشان یک اتفاقی افتاد که رفتنشان کنسل شد، ولی شهید سلطانی عازم شدند.

اصفهان بیدار: دقیقا ایشان کی اعزام شدند و چه مدت مدافع حرم بودند؟

۲۳ بهمن ماه سال ۹۳ عازم شدند. دفعه ی اول که رفتند ۱۷ روز خبری از ایشان نداشتیم، تا اینکه یک شب تماس گرفتند، من تا گوشی را برداشتم زدم زیر گریه. گفتم: تورو خدا کجایی تو؟ سالمی؟ گفت: ما توی پادگان شهید پازوکی تهران هستیم. داریم دوری آموزش را می گذارنیم. فرداهم ان شالله عازم سوریه هستیم. فقط برایمان دعا کنید. بعد چند وقت که زنگ زد، یک ذوق وشوق عجیبی توی صدایش بود. باهمان لحن ذوق زده گفت: می دانی چی شده؟ گفتم: چی شده. گفت: حرم حضرت زینب(س) را زیارت کردم. عجب صفایی دارد! ان شاءالله قسمت شما هم بشود که برای دست بوسی خدمت حضرت زینب(س) بیاید. خلاصه ایشان بعد دوماه آمدند مرخصی.

اصفهان بیدار: چه مدت مدافع حرم بودند و چند بار مرخصی آمدند؟

پنج بار آمدند. ۱۵ ماه توی سوریه بودند. هربار که می آمدند ۲۰ روز می ماندند.

اصفهان بیدار: مهمترین توصیه ای که شهید سلطانی در وصیت نامه شان داشتند چی بوده؟

وصیت نامه ی شهید خیلی کوتاه است. ایشان توی  وصیت نامه شان از مسؤلان خواسته بود که عدالت بین همه ی شهدای مدافع حرم و خانواده یشان یکسان برقرار شود چون می گفتند: همه ی مدافعان حرم چه افغانی، چه ایرانی و چه سایر مدافعان حرم، یکسان تلاش می کنند.

811838430_149364 - Copy 812222600_147049 - Copy 425702567_46999 425422104_47456

اصفهان بیدار: به نظر شما ایشان چه خصوصیت اخلاقی بارزی داشتند که خدواند ایشان برای شهادت برگزید؟

خیلی خوش اخلاق بودند. همیشه دختر هایش را به اسم مادر بابا صدا می کرد. آن ها را به نماز و مخصوصا قرآن خواندن تشویق می کرد.

اصفهان بیدار: شهید سلطانی چند فرزند دارند و فرزنداشان با نبود ایشان چطور کنار آمدند؟

ایشان سه دختر دارند، به نام هاینه که ۱۴ ساله است، زهرا که ۱۲ساله است و دختر کوچکم عسل که ۷ سالش است. بچه ها گاهی اوقات بهانه می گیرند. به خاطر بچه ها مجبور شدم که کل وسایل شهید را جمع آوری کنم.

425705709_46824 425629469_47040 - Copy 425630280_46708 425702730_46869

اصفهان بیدار: تاریخ شهادت همسرتان کی بوده و نحوه ی شهادتشان چگونه بوده؟

۲۱ فروردین همین امسال. ایشان نامه ی مرخصی شان امضا شده بوده. شب آمده بودند برای استراحت. می خواستند فردای آن روز طرف ایران بیایند. شب که در سنگر استراحت می کردند، توی خط درگیری شده، طاقت نیاوردند و رفتند کمک دوستانشان. با دوستانشان هم محاصره می شوند. تا جایی که مهمات داشتند مبارزه می کنند. بعد توسط قناصه ای که به سرشان شلیک شده، به شهادت می رسند.

425434138_30928 - Copy 425203546_99304 - Copy

اصفهان بیدار: اگر خاطره ی جالب و تاثیر گذار از شهید دارید، بفرمایید.

شهید سلطانی هر وقت می آمدند خانه برای دخترهایش سوغاتی جانماز و چادر می آورد. دخترهایم با خنده می گفت: بابا چرا اینقدر چادر می آوری؟ با این ها می توانیم مغازه ی چادر فروشی بزنیم، می خندیند و می گفتند: شما دختر هستید همیشه به چادر نیاز دارید. خاطره ی دیگر که الان توی ذهنم است این است که عید اول شهید بود. یک خانم از آشناهایمان کنارم نشسته بود. برادر این خانم، سال گذشته روز جمعه رفته بود سرکار. یک اتفاقی برایشان می افتد که باعث فوت شان می شود. این خانم مرتب می گفت که چرا گذاشتی شوهرت برود سوریه؟ اگر نمی رفت این طوری نمی شد. من اول سکوت کردم وچیزی نگفتم. حرفش را چند بار تکرار کرد. من هم ناراحت شدم و گفتم: چرا شما گذاشتین برادرتان روز جمعه برود سر کار تا آن اتفاق برایش بیفتد.

425638606_47199 425231890_103948

اصفهان بیدار: به عنوان حرف آخرتان، اگر حرف، نکته، خاطره و… از شهید سلطانی با قیمانده که برایتان جالب است، بفرمایید.

بعد از شهادت شهید، اوایل خیلی اذیت می شدم. دخترهایم مخصوصا دختر کوچکم عسل، خیلی بهانه ی پدرش را می گرفت. نبود شهید سلطانی واقعا برایم سخت بود؛ اما وقتی از شجاعت لحظات آخرش، برایم تعریف کردند، به خودم افتخار کردم. حرف دیگرم که لازم می دانم بگویم این است که، هر بار که شهید سلطانی می خواستند بعد مرخصی برگردند سوریه، من از ایشان می خواستم که نروند و می گفتم: نرو، می ترسم اتفاقی برایت بیفتد و آن وقت بعد تو ما چی کار کنیم؟ می گفت: مگر آن هایی که رفتند و به شهادت رسیدند، زن وبچه ندارند. من شما را به خود حضرت زینب (س) می سپارم.

اصفهان بیدار: ممنون از وقتی که در اختیار ما قرار دادیند، اجرتان با خدای حضرت زینب( س).

-خواهش می کنم. ان شالله که خدا توان به ما بدهد که بتوانیم راه شهید را ادامه دهیم و سر بلند شان کنیم.

انتهای پیام/

درج دیدگاه

آخرین اخبار