• کدخبر: 67654
  • تاریخ انتشار خبر: ۷:۱۹ ق.ظ - دوشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱
داستان کوتاه/

ایران و بوی ریحان

رفتم کنارش. دو باره زبان ریختن ها، ناز وادا و لوس بازی هایم گل کرد. مادرجون با اینکه حوصله نداشت؛ اما با محبت های همیشگی اش قبلم را آب و جارو کرد. سر آخر از فرصت استفاده کردم و گفتم: مادر جون، چرا شما دست از این خونه زندگی نمی کشید؟ خسته نمی شید؟ آخه کاراش خیلی زیاده.

اصفهان بیدار-معصومه حلیمی

بوی پونه بوی گل های یاس ومحمدی از هر طرف به مشام می رسید، طوری که تمام بینی ات را پر می کرد و یک لحظه ام حاظر نبودی  دست از بو کشین بکشی. سایه پنجره های مشبک  توی حوض افتاده بود. قرمزی ماهی ها، با رنگ قرمز پنجره ها، آمیخته بود و تلالو زیبایی از نور به وجود آورده بود. جیر جیرِ جیرجیرک ها،جیک جیکِ گنجشک ها و نغمه ی مرغ عشق درمیان شاخه های درختان مو، انجیر و انار پیچیده بود. نسیمی آرام، شاخه های درختان را به بازی گرفته بود و ریشه هایش را به وجد می آورد. احساس می کردی توی یک باغ زیبا قدم برمی داری، از همان باغ هایی که زیبایی اش خیره کننده است و وسعتش به اندازه ی وسعت هفت آسمان! اما این همه زیبایی، فقط مال یک خانه ی سیصد متری بود؛ که صاحبش به هیچ وجه حاضر نبود دل از آن بکند. حالا هم که بوی قورمه سبزی اش تا هفت خانه آن طرف تر رفته بود و شکم مهمانانش را به قار وقور انداخته بود. کنارش رفتم. دست انداختم دور گردنش. خودم را کمی لوس کردم  و گفتم: مادرجون! کی قورمه سبزی آماده اس؟

53328_779

 

صورتم را بوسید و گفت: تا دختر گلم کمک کنه و ظرف ها را از توی کمد مادر جونش بیاره.

رفتم سراغ کمد ظرف های مادر جون. کمد رنگ و رو رفته ای بود. قهوه ای رنگ بود؛ با شیشه های زمخت قدیمی. گرد و خاک را روی شیشه ی کمد احساس می کردی؛ اما وقتی دست می کشیدی، اثری از گرد و خاک نبود. ظرف های طوسی رنگ چینی  مادر جون را، در آوردم. سنگین بود، اما نقش ونگار طلایی رنگش چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. ظرف ها را گذاشتم روی میزی که  رومیزی اش با ترمه دوزی به زیبایی آراسته شده بود. طاقچه های خانه ی مادرجون، پر بود از این پارچه هایی که ترمه دوزی، ملیله دوزی و سوزن دوزی شده بود، تازه روی هرکدام از این پارچه ها، شیر، گلدان، جا قلمی، جا دستما کاغذی، جعبه های تزئینی و… قرار داشت که با هنر قلم کاری، منبت کاری و خاتم کاری آراسته شده بود. از اینکه مادر جون، بیشتر سرمایه اش را صرف خرید آثار دستی و کارهای هنری می کرد، حرصم می گرفت؛ اما دل پرسیدن این همه از حمایت ها، علاقه ها، حرص خوردن هایش را نداشتم.

سفره را انداختیم. زن عمو، زن دایی، دختر دایی، عمه، خلاصه کل فامیل، جمع بود. به زحمت توی اتاق های دو دره ی ما در جون، جا شده بودیم. دستپخت مادرجون هم که مثل همیشه حرف نداشت. سفره اش هم سر و ساده بود، با اینکه هم سرمایه اش را داشت و هم آدمش را، عادت نداشت چند جور غذا بپزد. دوغ هایش را توی پارچ های هم رنگ ظرف هایش می ریخت. همیشه به جای نعنا یا پونه توی دوغش که خیلی هم خوشمزه بود، پودر زینان می ریخت. وقتی دلیش را می پرسیدی، می گفت: مادرجون دوغ سرده، امام صادق (ع) فرموده که: برای اینکه از سردی ماست و دوغ در امان بمونید از پودر زینان استفاده کنید.

روی سفره اش فقط سبزی خوردن توی با غچه اش را می گذاشت، از سالاد، دسر، پیش غذا و پس غذا، خبری نبود. انواع رنگ ها، روی  تزئین برنجش جایی نداشت، فقط زرشک و زعفران اعلا بود که خود نمایی می کرد.

سفره جمع شد. ظرف ها بدون دخالت مادر جون شسته شد و در جایش قرار گرفت. کمی بعد هم خدا حافظی ها شروع شد. دلم را زدم به دریا. این دفعه باید سر از کار مادرجون در می آوردم. رفتم پیش مادرم و گفتم: مامان میشه ما امروز دیر تر بریم؟ با مادرجون کمی کار دارم.

بعد از کمی فکر کردن، باشه ی آرامی از میان دولبش بیرون آمد. با خوشحالی سمت حیاط دویدم. مادرجون خسته و کوفته روی  یکی از تخت های چوبی که با پشتی و قالیچه ی قرمز رنگ دستباف آرایش شده بود، نشسته بود و از زیبایی منظره ای که خودش باعثش بود، لذت می برد. رفتم کنارش. دو باره زبان ریختن ها، ناز وادا و لوس بازی هایم گل کرد. مادرجون با اینکه حوصله نداشت؛ اما با محبت های همیشگی اش قبلم را آب و جارو کرد. سر آخر از فرصت استفاده کردم  و گفتم: مادر جون، چرا شما دست از این خونه زندگی نمی کشید؟ خسته نمی شید؟ آخه کاراش خیلی زیاده.

گفت: من کجایی ام؟

– ایرانی، اصفهانی.

– چه کاره ام؟

– استاد شیمی. اما مادرجون بهتون بر نخوره ها، هرکی ندونه فکر می کنه شما یکی از این پیر زنای بی سواد قدیمی هستین. تازه استاد هنرم که نیستین، که این همه از هنر و هنرمندا، حمایت می کنین؟

با خنده گفت: هر کالایی جنس قدیمیش خوبه، پیرزنم که قدیمی اش حرف نداره!

از خنده ی مادر جون، منم خنداهم گرفت به طوریکه که سیم کشی دندان هایم، نمایان، شد. مادر جون ادامه داد: دخترم من ایرانی ام، مهم نیست چه کاره ام، کجا زندگی می کنم، امکانات و سرمایه ام چقدره، من کار به دیگران ندارم، من خودم را موظف میدونم که از هنر و هنرمند ایرانی حمایت کنم و در اقتصاد و خود کفایی  کشورم سهیم باشم.

– اما مادرجون!

– اما چی دخترم؟

– آخه چیز های داخلی، بیشتر یاشون، به درد نخورند. تازه از مد افتاده وبی کلاس هم هستند.

– مادرجون، شما که بابات دکتره، وقتی مریض میشی اول میری پیش بابات یا دکتر دیگه؟

– این چی سؤالیه ماد رجون! معلومه کی میرم پیش بابام.

– پس نگو کالای ایرانی به درد نخوره و بی کلاس. این ماییم که کلاس و مد را به وجود می یاریم . اگه من، اگه تو ، اگه یکی دیگه، از کالا ها و سرمایه های داخلی مون حمایت کنیم ، خب خود به خود کالاهای داخلی مد میشه دیگه. من نمی گم کالاهای داخلی بی عیب و نقصه اما اینو مطمئنم که اگر سرمایه گذار داخلی توسط مردم حمایت بشه، دلگرم می شن و روز به روز کیفیت کالا هاشون بیشتر میشه، سودشم که به جیب مردم خودمون میره.

با میلی گفتم: مادرجون خب حرفاتون درست، اما چرا شما که دست تون به دهنتون می رسه، چرا اینقد… ببخشید اینو را میگم آ، خساست به خرج میدین و به جز آثار دستی وکارهای هنری چیز دیگه ای برا خودتون نمی گیرین.

خندید و گفت: دارم اقتصاد مقاومتی انجام میدم دیگه!

گفتم: مادرجون این حرف ها همش شعاره، از این شعارهام دم و دقیقه می دن. مطمئن باشید خودشونم عمل نمی کنند.

– اگه شعاری خوبی باشه چرا عملی نشه؟

با بی حوصلگی گفتم: مادرجون من حریف حرف های شما نمیشم.

– برا اینکه من آدم قدیمی ام، قدیمی یام که ماشاالله پر زور!

حرف های زیادی بین من ومادرجون بدل شد. مادرجون حرف حساب می زد، حرف حسابم جواب ندارد. نمی دانم چرا یک لحظه آرزو کردم، بشوم مادرجونی که آزادانه فکر می کرد،آزدانه انتخاب می کرد و آزادنه عمل می کرد!

انتهای پیام/

درج دیدگاه

آخرین اخبار